و خلق کرد
و تو نیز اینچنین..
****
نگاه ها در پس مانده ی زمان تولد به تو مینگرند
نوری نیست که بینش بیافریند
تنها تو هستی و نگاه
****
آفریده شدیم به حکم مرگ
مردیم به حکم زندگی...
فردا روزيست كه فلك تيرگي بر تن كرده و زمين و آسمان متصل در رنگ.آري اي ياران وفادار من،سياهي بيني اندر سياهي عميق تر و تاريك تر.هيچ عشقي نيست نفرت است كه عامل ميشود و ظلمت است كه پايدار.
جان ها بي خرد،وجدان ها خموش و جهل در تكاپو.
مي غرند و مينالند،ميبٌرند و ميميرند.
امٌا اي دلاوران،من نويد رحمت خدا را بر شما ميدهم.به او اميد داشته باشيد كه او تنها ياور اميدواران است.با او ميتوان بقا را حس كرد،عشق را زمزمه نمود و درد را با نامش التيام.
جاويد گران من،اصحاب شكست ناپذير من بياييد،با او ميتوان بر هر دشمني فائق گشت.
آن وقت ماييم كه ميبريم و آنهاييند كه ميميرند.بخروشيد، فرياد بزنيد.
خواهان آنم كه ناله ي آنها را بشنوم.
پيوسته و بلند فرياد بزنيد يا حق.
سپاه مقابل:
اي غيرت مداران،
فردا روز هجرت و درد است.فردا زديقاني را بيني كه خداي عزوجل بر آنها مكفور گشته است،مردماني كه فخرشان به وجود درد و شرر است و سأفشان به وجود عشق و خرد.
نيك مردان...
آتي روز ما دستان خداي خالق گيتي هستيم،ما نگهدارنده ي نيكي بر جهان نيك و بد هستيم.
من شما را بينم كه پاسدار رحمت خداي رحيم و شفا بخش درد و لعيم،حق را بر صاحب حق اداء ميكنيد.
شمشير هاتان برٌان،سرتان سر فراز و عشقتان جاودان باد.سر انجام:
حق پيروز گشت.
داشت تو ذهنش به ياد مي آورد موقعي كه اولين بار با هم رفته بودن بيرون هوا باروني بود داريوش كتشو داد به يلدا تا سردش نشه.پدر يلدا استاد دانشگاه بود داريوش با يلدا تو خونه ي استادش آشنا شد.همه چيز خوب پيش مي رفت.تا اينكه يلدا تو يك مهمونيه بزرگ كه جشن سالگرد استاد خزائي و خانومشون بود بهش ميوه تعارف نكرد.
فقط مي تونستم آمبولانسو ببينم كه آژير كشان مي رفت.و مردمي كه مي گفتن خدا بهش رحم كنه...........
انسان دوم: اون یکی رو نگاه کن،چه جوری پراشو تکون میده!
انسان دوم: چه جالب یکی داره می یاد طرف ما.
((روزنامه ی فردا))
مرغان دریایی دو انسان را طعام نهار خود کردند.

مرگ را با نغمه
و درد را با آه
همه را باهم،میرقصم
بی هیچ دغدغه ای از میله های زندان
سکوت را با خلاء
و دعا را با سکوت
یکباره میطلبم
بی هیچ خاطری از نگاه گناه آلود
امٌا امٌا
شعر را بی فریاد
آتش را بی سوزش
و عشق را بی غرش
نخواهم من ،نخواهم
دیگر آن زندان بی خورشید
دیگر آن نگاه پست دامن گیر
نخواهم من نخواهم...
بهانه ای برای تکامل
و مقدمه ای برای یک هدف
هدفی که میتواند الهه باشد
و الهه ای که میتواند دست نیافتنی
امٌا عشق همواره آغوشی به وسعت ما دارد
پس همواره عاشق عشق باش و نه معشوق ...
تنهایم
وا مانده ز میان کو چه های بی کس
**************
نه،من خواهان هیچ عشقی نیستم
و نه،خواهان سلامی به سنگینی سکوت
همین تنهایی ز میان پرنده های پر بریده
همین امید آزادی
همین آروزوی شلیک
*************
تنهایم...
خواهان اندیشه های مرده مرد
خواهان خیالی در آن سوی مرزها
هنوز میتپم برای تک تک تپش های قلبت
هنوز هامون تو در میان ما معشوق است
امٌا و امٌا تو به آسودگی خیال
به طراوت باران
رو به سوی خانه ی سبز خود کردی...

Last tango in paris را باید چند بار ببینید . فیلم حتمآ بدون مارلون براندو ی کبیر آخرین تانگو نمی شد . یک فیلم تقریبآ قدیمی از برتولوچی با بازی براندو، محشر است. فیلم آخرین تانگو در پاریس داستان زندگی مرد پا به سن گذاشته ای که در یک آپارتمان با دختر جوانی رابطه جنسی برقرار می کنند . همین یک خط داستان دو ساعته ی فیلم هست . بقیه را خودتان ببینید . صحنه ی آخر فیلم حتمآ غافلگیر خواهید شد . زمان ساخت فیلم هم به گمانم یکی-دو سال قبل از ساخت قسمت اول پدر خوانده و بازی براندو در نقش دون ویتو کورلئونه باید باشد . فیلم شاهکاری هست حتمآ ببینید.
فیلم مثل دیگر فیلم سیدنی لومت ، سرپیکو ، فیلمی است که حول یک فرد می گردد فردی که با سیستم در جدال است . سیستمی که قدرتمند غالب و بی رحم است و قهرمان فردی است که تفاوتهای آشکاری با اطراف دارد فردی که در برابر سیستم عصیان می کند و کلیت تحمیل شده را به چالش می کشد . هر چند که سیستم پیروز ماجراست اما قهرمان به تنهایی آن را به سخره می گیرد .

نکته دیگری که در فیلم به نمایش در می آید رفتار جماعت عوام الناس است که به صورت موجوداتی مسخ شده ،تحت کنترل هستند موجوداتی رام و اهلی که هر کجا که برانندشان می روند و هرچند گله ای از گوسفندان ممکن است اتفاقی به این سو وشاید گله ای دیگر هم به آن سو متمایل شوند ، آنچه در باره آنها هویداست اینست که تفکراتشان از نحوه بر آورد احتیاجاتشان فراتر نمی رود و واکنش آنها به وقایع بسیار کیلویی صورت می گیرد ، از یکسو تشویق و از سوی دیگر تحدید و ناسزا .



